~~ "همه ی هستی من" مرضیه ~~
تقدیم به بهترینم
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را،
جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را … اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی
که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه! کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که
به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های
بی پایان بوجود آمده است. همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....
اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی
زمین لرزه را بگیرد!... می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند .
سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر
سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد
شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست … ای تکانهای دل
ای آرامش ساحل با توام ای نور ای منشور ای تمام طیف های آفتابی ای کبود ارغوانی ای بنفشابی با توام ای شور ای دلشورهٔ شیرین با توام ای شادی غمگین با توام ای غم غم مبهم ای نمیدانم هرچه هستی باش اما کاش... نه... جز اینم آرزویی نیست اما باش !! "تو" را در دل دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر "تو" دوست دارم از بهانه ها از فاصله هايی ژرف از ته نهايت سکوت با تمام آرزوهايم با تو بی رقیب و بی فریب بی پرده و بی سرایی از تولد عشق بی ترنم اغراقی می گویم و قبای خاموشی بر تن می کنم من لب بسته ی احساس توام... کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه... اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه... یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه... وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه... تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش... یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من یه قدم تو ... اما...بدون شمارش و حساب و کتاب! من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده... Be I Am Sending You This , Vallentine Wish With Hungs And Kisses Too Cause Ther A Place Here In My Neae That's Made Only For You Happy Vallentine Days . . . مال من باش "ولنتاين" من اين آرزوي ولنتاين را براي تو ميفرستم ، با آغوشها و بوسه ها جائي را ميسازم اينجا نزديک خودم ، که فقط براي توست . . .
* از عشق گفتم، مکتبی که با همه دردهای نهان و آشکارش، عمریست شاگردیش را میکنم …
ترسی از فراغ ندارم، ترس من از خاطرات است، از لبخندهای تلخ در هنگام گذر از قرارگاهها …
درد من از دوری نیست، از این صدای اشکهاست که در اختیار من نیست ! …
وقتی میگویم مفت درگیر دنیا شدم، به خاطر سرشکستگی از عشق نیست، بخاطر
این است که بیش از ده سال پیش من با فصلها ارتباط برقرار میکردم، و
پاییز همیشه نشانههای مرا به هدف میزد …
وقتی حرف از حماقت میزنم، چون واقعا احمقم … شاید چون زیادی پایبند به چیزهایی هستم که کمتر کسی این روزها بهشون فکر میکنه ! شایدم …
خیلی دوست دارم داستان عاشقانههایم را بدون سانسور و خیلی صادقانه برای تاریخ مکتوب کنم، اما امان از این حریم دل …
دوستی میگفت دنیا این چیزها نیست، بیا سرت را گرم کار کن و از این حرفها دوری کن !
چگونه میتوانم از دلم بگذرم، بخاطر چی!؟ بخاطر یک دنیای پوچ !؟ بخاطر رنگهای سیاه و خاکستری !؟ افتخار من دلم هست ! …
هنوز هم ایمان دارم به انسانیت، به عشق، به دوستی …
اما این روزها واقعا شکستهام، خستهام، آشوبم …
این روزها زیاد با خدایم حرف میزنم، خیلی زیاد …
اشکم در گوشه مشکم هست ! و نجوایم …
خدا جون یا دستم رو بگیر … یا جونم …
این روزها بیتابم …
:ادامه مطلب:

هرچه هستی باش










| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |















